تبليغاتX
نخل جنوب

















نخل جنوب

آبادان

 

  ABADAN

 

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

شاد باشید

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03ساعت 17:46 توسط محمد


ظرف غذای نذری همسایه را نگرفتم، هاج و واج نگاهم کرد.
گفتم غذا پخته ام و این زیادی است ...
به او نگفتم که اگر فقط ده دقیقه سرکوچه بایستد حتما یک نفر را می بیند که
سطل آشغال بزرگ را می کاود برای یافتن لقمه ای نان !
دوروبرمان پر است از یتیم، نیازمند و کودکان خیابانی ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یک محل را نذری میدهید، بی آنکه حواستان باشد
نیازمندان، زورشان به صف ایستادن نمیرسد
و اگر هم برسد، از لباسهایشان خجالت میکشند....

ایام فاطمیه دل فاطمه(س) را شاد کنیم

دقیق تر نگاه کنیم ...

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 21:48 توسط محمد|

آموزشیم تموم شد

مالک اشتر اراک رو هم بدرود گفتم

افتادم اصفهان

ایشالا پنجشنبه ۷ اردیبهشت معلوم میشه کجای اصفهان باید خدمتمو ادامه بدم

خیلی وقته به روز نکردم نه؟؟؟؟؟

میخوام یه سری تصاویر ماهواره ای از تهران و شمال کشور بزارم بسیار زیباست

اول لینک سایت منبع رو میزارم و در ادامه مطلب تصاویر را

www.earth.imagico.de


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/31ساعت 10:10 توسط محمد|

به تصویر زیر نگاه کنید

ساخت بزرگراه در دل جنگل با کمترین خسارت به محیط زیست

ما کجاییم و آنها کجا؟؟؟؟

 به طبیعت احترام بگذاریم

روز طبیعت را پاس بداریم و به فرزندانمان بیاموزیم طبیعت مادر همه ماست

 

روز طبیعت مبارک

 

برید ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1391/01/12ساعت 0:14 توسط محمد|

چرخه زندگی برای هرکسی منحصر به فرد است
اما تقریبا همه چرخه ها یک سیر کلی را طی میکنند
در ابتدای سال ۹۱ دوست دارم این سیر کلی را نشان دهم
امیدوارم زندگیمون تکراری نباشه 
 
 
وارد لینک زیر بشید و تناسب اندام خود را بسنجید
قد و وزن مناسب
 
 
حالا به لینک زیر برید یکم خوش باشید 
  سال نو مبارک
از آقا سعید مدیر وبلاگ گفتگو که لینک فوق را در اختیار بنده قرار دادن تشکر میکنم
 
 
سال ۱۳۹۱ مبارک باد
نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 17:52 توسط محمد|

شاید برای همه ما این سوال پیش امده باشد که چرخ خیاطی چگونه کار میکند؟

و چگونه چنین دوخت های ریز و ظریف بدون ذره ای خطا در پی هم قرار میگیرند؟

برای پی بردن به این موضوع به تصویر زیر دقت کنید.

جالبه نه؟؟؟

 

از همه دوستانی که در این مدت منو فراموش نکردند تشکر میکنم

جبران میکنم

یه هفته ای ابادانم باز برمیگردم اراک

مرکز آموزشی نیروی انتظامی مالک اشتر اراک

گردان ذوالفقار(۴)

گروهان ایثار(۲)

کد شناسایی ۱۳۸

گروه ۱۱

ستون ۴

 

نوشته شده در جمعه 1390/12/26ساعت 21:22 توسط محمد|

 

دوستان من یکم اسفند اعزامم

کجا؟؟؟؟؟

سربازی

پادگان مالک اشتر اراک

فکر نکنید دیگه رفتم که رفتم ها

کوچیکترین فرصتی گیرم بیاد میام به وبلاگم جواب دوستانو میدم

به روز هم میکنم ولی نه مرتب مثل همیشه

از همه دوستان که به من لطف دارن تشکر میکنم

منو فراموش نکنید هاااا

خاطراتم به اتش فراموشی نسوزه

یاد منو تو خونه گرم و پر مهر دلاتون داشته باشید

 نزارید غبار فراموشی بین منو شما فاصله بندازه

با کامنتاتون این غبارو بزدایید

 

تو این مدت دلم واسه یه نفر خیلی تنگ میشه

برام دعا کنید

نوشته شده در جمعه 1390/11/28ساعت 11:50 توسط محمد|

جمعه۲۱بهمن عروسی داداشم بود

واسه همین سرم خیلی شلوغ بود یه مدته اصلا به اینترنت سر نزدم

ان شالله عروسی من جبران میکنه

البته داداشم دو سال ازم کوچیکتره

ولی ازم سبقت گرفت دیگه

مبارکش باشه

۲۲بهمن هم تولد مادرمه

به مادرم دو بار تبریک میگم

یکی واسه تولدش

و دومی واسه دومادی پسرش

مادرم

تاج سرم

دوست دارم

تصویر والنتاین را با کسب اجازه از وبلاگ کلبه عشق گرفتم از همکاری سایه خانوم قدردانی میکنم.

 

والنتاین مبارک

نوشته شده در شنبه 1390/11/22ساعت 20:5 توسط محمد|

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !

در اينصورت كره زمين مانند فردي ۴۶ ساله خواهد بود!
 
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !

اما اين را ميدانيم كه در سن ۴۲ سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.

اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود !
 
يعني زمين آنها را در سن ۴۵ سالگي به چشم خود ديد و تقريبا ۸ ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد .

در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند!

و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .

انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!

بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...

حالا ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي ۴۶ ساله آورده است !!!

او از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است ..

او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل ۵۰۰ خانواده از جانداران را منقرض كرده است!

سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
 
و الان هم مثل كودكي معصوم و بي تقصير ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه ميكند
نوشته شده در جمعه 1390/11/14ساعت 0:17 توسط محمد|

در پس اکثر لغات و اسم ها فلسفه جالب نهفته است.
چرا "استکان"؟؟؟
 در زمان های قدیم هنگامیکه هندو ها با کشور های عربی مراوداه تجاری داشتند برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله هایی را به این کشورها خصوصا عراق و شام آوردند.
پس از آن اروپاییانی که برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله ها را به عنوان یادگاری میبردند
آنان این ژیاله ها را East Tea Can مینامیدند یعنی "ظرف چای شرقی!!!"
به تدریج این کلمه به کشورهای شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد.
نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 22:11 توسط محمد|

سایتی که معرفی می کنم به شما کمک می کنه هواپیماهایی که اکنون بر فراز آسمان پرواز میکنند را به صورت زنده ببینید.

سایت جالبی است و پروازها را روی نقشه به صورت زنده نشان میدهد.

اطلاعات لحظه ای از طریق ۳۰۰ گیرنده رادار در نقاط مختلف جهان دریافت میشود.

و آسیا و کشورهای عربی نیز پوشش داده میشوند که عمدتا در اروپا هستند و بخشهایی از امریکا

اینجا کلیک کنید

اگر ماوس را روی هوایما کلیک کنید سمت چپ همه اطلاعات هواپیما نشان داده خواهد شد.

هواپیماهای نظامی در این وب سایت نشان داده نمی شوند.

کمی اگر دقیقتر نگاه کنید حرکت هواپیما را نیز میبینید.

شما میتوانید حرکت هواپیماهای قاره های دیگر مثلا آسیا را نیز ببینید

 

همشهریم تو وبلاگش یه سوال طرح کرده

خوشحال میشم یه سر بهش بزنید

و نظرتونو درمورد سوال طرح شده بدید

وبلاگ دست نوشته های من

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/28ساعت 21:1 توسط محمد|

 

به لینک زیر برو اسم خودتو بنویس و سپس روی کندو کلیک کن

هدیه ای برای تو دوست خوبم

 

Новогодняя анимация

:30:امروز ۲۲ دی روز تولدمه:999:

حالا دست دست دست.....

بزن و بکوب

حالا قر بده:29dz8zk:

اینجوری نه اینجوری

 

 حالا کیکو ببر

 

 

حالا کادومو رد کن بیاد

 

این کادوی مینا خانومه از وبلاگ فقط برای تیمم پرسپولیس ازش ممنونم 

 

الهه خانوم تو وبلاگ درباره الی برام تولد گرفته ازش ممنونم 

فاطمه خانوم هم در وبلاگ اغاز کسی باش که پایان تو باشد هم تولدمو تبریک گفته ممنون فاطمه خانوم

 

شاد باشید

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/22ساعت 1:37 توسط محمد|

پادشاه بود ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.
پادشاه با تعجب پرسید: گروه 99 چیست؟
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد.
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ... راضی نیستند
 
خوشبختي ما در سه جمله است :
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي حیف که ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم :
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا. 

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/18ساعت 14:44 توسط محمد|

مبلغ اسلامی بود در یکی از مراکز اسلامی لندن عمرش را گذاشته بود روی این کار تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد.
 می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را از شیشه اتومبیل بیرون آورد و گفت: آقا از شما ممنونم.  پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم.  وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم.  با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم.  فردا خدمت می رسیم تعریف می کرد:  تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم.
نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 0:15 توسط محمد|

 کریسمس مبارک

به مناسبت کریسمس یه مهمونی ترتیب دادم همه تو مهمونی دعوتن

تو هم دعوتی این پایین کارت دعوتتو گذاشتم کافیه برش داری

برش دار دیگه کلیک کن

کارت دعوت جشن کریسمس 

 

شاد باشید

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 12:25 توسط محمد|

امتحان فلسفه بود.

استاد یک صندلی جلوی چشم دانشجویان گذاشت و سوال را روی تخته نوشت: "ثابت کنید این صندلی وجود ندارد".

همه دانشجویان شروع به نوشتن کردند، جز یک دانشجو که همان اول جلسه برگه اش را تحویل داد.

چند روز بعد نمره ها اعلام شد. تعجب آور بود، آن دانشجو بالاترین نمره را گرفته بود...!!!!

او در جواب نوشته بود:

.

.

"کدام صندلی؟؟؟؟؟"

نتیجه: مسائل ساده را پیچیده نکنید.

 

امروز یه روز خاص هم هست. امروز سوم دی روز تولد ماه هفت آسمونه

البته منم متولد دی هستم چند روز دیگه بهم تبریک بگید کادو هم باشه به وقتش

نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 20:55 توسط محمد|

پادشاه فصل ها کم کم داره بارشو میبنده برگ های آتیش خودشو جمع میکنه که جاشو به فصل سفید و فصل عریان بده. درختان به خواب میروند رودخانه ها خشک میشوند و باز تولدی دیگر در راه است ادم برفی ها جان میگیرند با شوق برف بازی بچه ها غنچه های لبخند بر لبها جان دوباره می گیرند و یلدایی دیگر متولد میشود.

http://www.mihan2fun.com/wp-content/uploads/22412276198110235651702282391552492421221491302.jpg

شب یَلدا بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر تا طلوع آفتاب در اول ماه دی اطلاق می‌شود.

بلندترین شب در نیمکره جنوبی اخرین شب خرداد در هر سال میباشد.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30ساعت 11:42 توسط محمد|


زیرآب ، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت . زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را باز می کردند . این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود . در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد . صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند .این فرد آزرده به دوستانش می گفت : « زیرآبم را زده اند. » این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است
نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت 20:7 توسط محمد|

 

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.  منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»  منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.» خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.» منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد..  خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»  رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»  خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه....  نميخواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»   رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز وکهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمانچقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود درهاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.» خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينهراه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»  شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ"ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
 
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 19:55 توسط محمد|

نجار پیری بود، می خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد، کلید خانه را به نجار داد و گفت: " این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو".

مایه تاسف بود! نجار اگر می دانست خانه ای برای خودش می سازد، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 18:24 توسط محمد|

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد، به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: "اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی باید دعا کنم هر روز دست، پا و یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا.....
شانه هایش را بالا انداخت، راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...
نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت 19:3 توسط محمد|

 

گاه سکوت یک دوست معجزه میکند

همیشه بودن در فریاد نیست

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت 12:10 توسط محمد|


دلم تنگ شده برای عزیزم
برای عزیزی که نمیدانستم فراقش برایم اینچنان گران افتد
همین یک روز و دو روز
این نیز بگذرد
لحظه دیدار نزدیک است

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/29ساعت 20:22 توسط محمد|

پروردگارا......

به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند

گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غم من را نخوردند

لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواخنتند

و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند .....


نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26ساعت 16:3 توسط محمد|

 

دخترک فقیر دکمه ها را از جیب در آورد.

آن ها را روی تن آدم برفی فرو کرد.

عقب ایستاد و به آن نگاه کرد.

لبخند زد

حالا تو هم برای خودت یه دست لباس گرم داری.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26ساعت 15:45 توسط محمد|

خاطرم نیست که تو از بارانی ، یا که از نسل نسیم
هر چه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت

فقط آهسته بگو . . با دلم می مانی

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 13:44 توسط محمد|

ازبیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمندتر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
پرسیدند آن شخص کیست؟
گفت: سالها پیش زمانی که من از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های طراحی مایکروسافت رو تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم در فرودگاهی در نیویرک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد. دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم اومدم منصرف بشم از خرید روزنامه که دیدم یه پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پرتوجه منو دید گفت: این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار مال خودت
گفتم:اخه من پول ندارم
گفت:بخشیدمش برای خودت
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت
این مجله رو بردار برا خودت
گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت اره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهنم مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه اساسی اینا رو میگه
بعد از ۱۹ سال وقتی به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم
اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته.
یه ماه و نیم تحقیق کردند و متوجه شدند که یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره
خلاصه دعوتش کردن اداره
ازش پرسیدم منو میشناسی؟
گفت: بله آقای بیل گیتس معروف که دنیا میشناسدشون
بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟
گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود
گفتم: حالا میدونی چکارت دارم میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم.
جوان پرسید: به چه صورت؟
گفتم: هر چی که بخوای بهت میدم.
(خود بیل گیتس میگه این جوان وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)
پسره گفت: هرچی بخوام بهم میدی؟
گفتم: اره من به ۵۰ کشور آفریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتوانی جبران کنی.
گفتم: یعنی چه؟ نمیتوانم یا نمیخواهم؟
جوان گفت: تواناییش رو داری اما نمیتوانی جبران کنی. فرق من با تو اینه که من در اوج نداشتنم بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه.
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان مسلمان ۳۲ ساله
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 13:31 توسط محمد|

 به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد... به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

وقتی در زندگی به یک در بسته رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشود جای آن دیوار می گذاشتند...

وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد به یاد بیاور که دریای آرام، ناخدای قهرمان نمی سازد. ..

قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..

نگو: شب شده است. .. : بگو صبح در راه است


نوشته شده در سه شنبه 1390/08/24ساعت 22:26 توسط محمد|

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/23ساعت 18:12 توسط محمد|

 

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن
 ... 

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود


ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... 

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره
 منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
 

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
 
گفتم: نه
 ! 
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
 
گفتم: نه
 ! 
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ 
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! 

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... 

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. 

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه ! 
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

 


هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
 

زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/23ساعت 14:42 توسط محمد|


آخرين مطالب
» ابادان
» دقیق تر نگاه کنیم
» تصاویر ماهواره ای زیبا از رشته کوه البرز
» روز طبیعت
» سال 91 مبارک
» چرخ خیاطی
» سربازی
» ازدواج حسین
» زمین و زمان
» چرا استکان؟؟؟

Design By : Pichak